دردسرهای تکنولوژیکی یا مصائب تکونولوژی دم دستی

۱ دیدگاه

بی مقدمه بی حاشیه بروم سر اصل مطلب. گویا نوشتن طلسم شده.
بی خیال پُست شسته رُفته و عکس و محتوا. میخواهم چندوقتی با موبایل وبلاگ آپ کنم شاید وبلاگ خاک خورده ی تار عنکبوت بسته ی ما رنگ و لعابی گرفت. خب من بی تقصیرم، تبلت و اسمارت فون تنبلم کرده کمتر مینشینم پای سیستم. اما ته دلم هم ناراضی ام از بلاگ ننوشتن. از دور شدن از همه ی کارهایی که دوستشان دارم. والا زندگی اونقدر هم پیچیده نیست اما خب گویا آدمی وقتی چیزی را کم دارد بیشتر حرفش را می زند، وقتی به آرزوهایت میرسی انگار دلت می خواهد آرزوها را زندگی کنی تا اینکه بنویسی. و یک مشکل دیگری که مدام مانع نوشتن وبلاگ می شود، قربانش بروم تعدد شبکه های اجتماعی ست که آدم را درگیر کرده. ما آدم های عشق تکنولوژی هم یک جورایی دلمان می خواهد مثل مادرهای مهربان دم همه را هم داشته باشیم این می شود که بعضی قدیمی ترها از زیر دستمان در می روند.
خلاصه که آسمان ریسمان بافتم بگویم وردپرس جان دلت نگیرد حواسمان بهت هست اما این آقا و خانم همدم عادت کرده اند که «تو»، دفترچه ی روزهای نرسیدنی و هنوز شیرفهم نشده اند که روزهای وصال هم نوشتن می خواهد، کلمه می خواهد، ثبت و ضبط و عکس و شعر می خواهد. امان. حالا جای شکرش باقیست که هنوز فسقل خانی موجود نمی باشد اگر نه همین سالی یه بار هم گذرمان نمی افتاد. شُکر!

Advertisements

بازگشته ام برای ماندن.

3 دیدگاه

سلام… سلامی به خانه ی همدم، به اهالی اش، به همسایه ی پرمهری که همیشه نگران ماست، سلامی به خودم به آقای همدم و به روزهای همیشه عاشقی…

امان… امان از روزهای پرهیاهو و بی اساس…امان از دلتنگی و دغدغه های همیشه.

هربار می آیم و می گویم بازگشته ام و باز می روم که انگار نه انگار که کلمه ها بی تاب جمله شدن مانده اند..انگار نه انگار که خودم بی تاب نوشتن مانده ام… این بار اما آمده ام که بمانم..که لحظه ها را بنویسم تا تاب بیاورم زندگی را تا دوباره خنده بنشیند بر لبانم تا از ته دل شادی کنم…

بازگشته ام برای ماندن.

بازگشت به روزهای همیشه عاشقی.

2 دیدگاه

می دانم که خیلی وقت است خودم نبوده ام. خیلی وقت است چیزی کم داشته ام برای بودن و برای لبریز بودن. حس ِقشنگ ِ نوشتن با هیچ سرگرمی و دلخوشی دیگری جایگزین نمی شود و ناگزیر بازگشته ام به نوشته هایم به عاشقانه ها. به همدمانه های مکتوب. این روزها روزهای خوب و قشنگی است و می شود نوشتشان و از لحظه هایش کلمه ساخت. خیلی قشنگ تر از روزهای دلتنگی و نرسیدن و عاشقانه های دورادور. اما اینکه نوشته نشده اند حکایت تناقض روزهای مکتوب اینجا با روزهای هم اکنون است. زندگی خیلی پیچیده تر و مبهم تر و پرشتاب تر از عاشقی و زمزمه های عاشقانه است. عشق معنایش عمیق می شود و نوشتنِ همه ی لحظه های تلخ و شیرین سخت تر از گذشته است. همسر که می شوی هرچقدر هم که همدم باشی باز دغدغه هایت آنقدر بزرگ شده اند که رسیدن فقط نیست، ماندن است. و عاشق ماندن حدیث بی قراری ِ همه ی همدم های دنیاست.

راستی سلام .آقا و خانم همدم

همين با هم بودن…

2 دیدگاه

همين كه هستى، همين كه خستگى هاى بعد از چندين ساعت سر و كله زدن با بچه هاى مردم، سهم من است و پنهانش مى كنى. همين بودنت، همه ى لذت زندگى من است، همين با من خنديدنت، همين لحظه هاى روزمره ى هميشگى را با تو بودن، خودِ زندگى ست. همين كه كنارم خوابى و آرام و بى صدا از تو مى نويسم، يعنى دوستت دارم. يعنى مى خواهمت…

پ.ن: اين پُست با مشقت آپ شد 🙂

براى كودكم…

بیان دیدگاه

باز هم دلتنگ تو شده ام، تويى كه مى دانم شايد هيچ وقت كنارم نباشى، كنار ما. مى دانى، اين روزها زندگى كردن با فاجعه فرقى ندارد، درياى پر تلاطمى ست به نام زندگى كه هركه قدرت بيشترى دارد بر تلاطمش مى افزايد، تا هرجا كه بتواند. و تو گاهى بى آنكه چيزى از نجات بدانى غرق مى شوى، بى آنكه كسى يادت كند محو مى شوى… مى دانم كه بيشتر از من از معبودمان مى دانى اما اين را هم مى دانم به محض آمدنت، هرچه بگذرد اين درياى بى اساس او را از تو دور مى كند و يا تو را از او، فقط و فقط اگر خودت او را طلب كنى هميشه ياورت خواهد ماند و اين طلب آسان نيست، اين را بدان كه آنقدر زندگى بى اساس است كه بى او نابود مى شوى… كودكم، دنياى ما رنگ هاى زيادى دارد تا بى رنگى را نبينى، حرف هاى زيادى دارد تا سكوت را نشنوى. دنياى ما پر از تعلق است تا بى تعلقى محو شود… مواظب دنياى ما باش، غريب است و آلوده و غمناك، نگذار چشمت را عادت دهد، نگذار دلت را غمناك كند، هميشه او را طلب كن، كه با او همه روشنى ست و شادى و رهايى، كه با او خودِ نور مى شوى، خودِ زندگى.

نامه ى چهارم، ٢٦ سپتامبر ٢٠١٢

ریز غده های نانوشته.

بیان دیدگاه

خیلی وقت است که از روی فراغ بال ننوشته ام. خیلی می گذرد که روزهایی که زیسته ام را ننوشته ام.یک جایی توی گلویم، یا شاید نزدیک قلبم جمع شده حرفهایی که ننوشته ام.عادت به گفتن ندارم، خیلی سال می گذرد که حرفهایم را نه گفته ام و نه شنیده اند، نوشته ام تا روزی، جایی، نیم نگاهی شاید خوانده شود. و الان که دردهایم ذوق ذوق می کنند فهمیده ام که نوشتنم خیلی کمتر از آن شده که آرامم کند… زیادی که ننویسم از یک جایی می زند بیرون، سر باز می کند و مرا با خود فرو می ریزد. هرکس به گونه ای باید رها شود تا آرام بگیرد، دنیای بی قرار اطرافمان نه رحمی دارد و نه مرحمی. خودت باید نگران دردهای نا گفته ات شوی، اگر بیرون نریزی شان مجبور می شوی بروی زیر تیغ. زیر جبرِ درد زدایی… درست مثل بابا که آنقدر دردهایش را نگفت که حالا باید دنبال راه حل بگردیم که غده هایش را خالی کنند… این روزها درد دارم و سکوت می کنم، به خاطر بابا، به خاطر مامان… اما به همه ی آن هایی که اینجا می آیند و می روند آرام ِ آرام بی آنکه آنها بشنوند که می دانم این روزها خانه ی مان چه می گذرد می گویم؛ دردهایتان را، غصه هایتان را، اندوهِ زمانه ی بی اساس تان را قبل از آنکه از جایی بزنند بیرون، بیرونشان کنید، با فریاد، با نوشتن، با گریه، خنده، سفر، موسیقی، نقش، رنگ… که این زمانه را نه رحمی ست و نه مرحمی.

دوستت دارم با همه ی درد هایم، با همه ی دردهایت.
و دعا برای سلامتی ات …

اولين پست از خونه ى حقيقىِ من و همدم!

بیان دیدگاه

قشنگترين حس بودن يعنى واقعيت همه ى تجسم هاى عاشقانه.

و من از بين اين همه اثاثيه و جعبه و كتاب اولين سلامم رو از خونه ى حقيقيمون، در خونه ى مجازى سنگ صبورمون ثبت مى كنم.

خدايا مرسى از اين همه عشق، از اين اجر صبر، از اين باهم بودن…

 

همدمى ؛

دوستت دارم.

 

Older Entries