چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!

بیان دیدگاه

مرا
تو
بی‌سببی
نیستی.

به‌راستی
صلتِ کدام قصیده‌ای
                       ای غزل؟
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی
                                     به آفتاب
از دریچه‌ی تاریک؟

 

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!

پسِ پُشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانی‌ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ
ورنه
این ستاره‌بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!

و دلت
کبوترِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.

 

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!

معجزه ی وصل…

بیان دیدگاه

۱

در برابرِ بی‌کرانیِ ساکن
جنبشِ کوچکِ گُلبرگ
به پروانه‌یی ماننده بود.

زمان، با گامِ شتابناک برخاست
و در سرگردانی
یله شد.

در باغستانِ خشک
معجزه‌ی وصل
بهاری کرد.

سرابِ عطشان
برکه‌یی صافی شد،
و گنجشکانِ دست‌آموزِ بوسه
شادی را
در خشکسارِ باغ
به رقص آوردند.

۲

اینک! چشمی بی‌دریغ
که فانوسِ اشک‌اش
شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک
لبخند می‌زند.

آنک منم که سرگردانی‌هایم را همه
تا بدین قُلّه‌ی جُل‌جُتا
پیموده‌ام

آنک منم
میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.

آنک منم
پا بر صلیبِ باژگون نهاده
با قامتی به بلندیِ فریاد.

۳

در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد
[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].
فریاد کردم:
«ــ ای مسافر!
با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم
این‌مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»

«ــ بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.
لایه‌ی تیره فرونشست
آبگیرِ کدر
صافی شد
و سنگریزه‌های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید
دندان‌های خشم
به لبخندی
زیبا شد
رنجِ دیرینه
همه کینه‌هایش را
خندید
پای‌آبله
در چمنزارانِ آفتاب
فرود آمدم
بی‌آنکه از شبِ ناآشتی
داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

۴

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امیدِ دریچه‌یی
دل بسته بودم.

۵

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد
گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشیده‌ام.

در فرصتِ میانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم -
دیوانه
به تماشای من بیا!

.

.

احمد شاملو/وصل 

قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است

بیان دیدگاه

بر شانه‌ی ِ من کبوتری ست که از دهان ِ تو آب می خورد
بر شانه‌ی ِ من کبوتری ست که گلوی ِ مرا تازه می کند.
بر شانه‌ی ِ من کبوتری ست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می گويد
و از انسان ــ که رب‌النوع ِ همه‌ ی ِ خداهاست.

من با انسان در ابديتی پُرستاره گام می زنم.

در ظلمت حقيقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گريست
در گاه‌واره کودکی لب‌خندی زد.

آدم‌ها هم‌تلاش ِ حقيقت‌اند
آدم‌ها هم‌زاد ِ ابديت‌اند
من با ابديت بيگانه نيستم.


زندگی از زير ِ سنگ‌چين ِ ديوارهای ِ زندان ِ بدی سرود می خواند
در چشم ِ عروسک‌های ِ مسخ، شب‌چراغ ِ گرايشی تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچه‌های اش را بازمی يابد.

هيچ‌کجا هيچ زمان فرياد ِ زندگی بی جواب نمانده است.
به صداهای ِ دور گوش می دهم از دور به صدای ِ من گوش می دهند
من زنده‌ام
فرياد ِ من بی جواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.

مرغ ِ صداطلائی  ِ من در شاخ و برگ ِ خانه‌ی ِ توست

نازنين! جامه‌ی ِ خوب‌ات را بپوش
   عشق، ما را دوست مي‌دارد
   من با تو رويای ام را در بيداری دنبال می گيرم

من شعر را از حقيقت ِ پيشانی ِ تو در می يابم

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خويشاوند ِ همه‌ی ِ
خداهاست

با تو من ديگر در سحر ِ روياهای ام تنها نيستم…

.

.

احمد شاملو/من دیگر تنها نیستم

فراسوهای عشق

بیان دیدگاه

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

 

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

 

 

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.

 

در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد…

 

 

در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

 

در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعده‌ی دیداری بده.

 

میعاد/شاملو

ترانه‌ی ما ترانه‌ی بیهودگی نیست…

بیان دیدگاه

اینک محراب مذهب جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
جلوه‌ای یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می‌کند
هم از آنگونه
که خدای
بنده را.

همه‌ی برگ و بهار
در سر انگشتان توست.
هوای گسترده
در نقره‌ی انگشتانت می‌سوزد
و زلالیِ چشمه‌ساران
از باران و خورشید تو سیراب می‌شود.

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.-
چراکه ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.

love...

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است…

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.