دیشب با آتش دل به بازی چهارشنبه رفتیم
امروز از دود اسفند چشم نمی توانیم گشود
چه اسفندها گذشت تا فصل بودن آغاز شود
یادداشت های یک زندگی
مارس 17, 2011
آقای همدم فصل جدیدی از بودن, برای تو, شاعرانه ها بیان دیدگاه
دیشب با آتش دل به بازی چهارشنبه رفتیم
امروز از دود اسفند چشم نمی توانیم گشود
چه اسفندها گذشت تا فصل بودن آغاز شود
فوریه 15, 2011
آقای همدم بی قراری ها, شاعرانه ها بیان دیدگاه
چشای مونده به راهو
شب تنهایی ماهو
یه دل بی سرپناهو
من وخونه…
——-
امروز قلبم رفت سفر…
پ.ن: شعر از ترانه یادگاری آلبوم جدید سیاوش قمیشی
فوریه 4, 2011
خانم همدم, عشق شاعرانه ها ۱ دیدگاه
چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم:» برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم :» بس است برو!» گفتم: » این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی.آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم:» نگاه کن این جا چه قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن جا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس درهم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی:» اینجا رازی نیست.» گفتم:» راز؟» گفتی:» من رازم.» و آمدی تا وسط خط کش ها. من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم:» برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی، من اما همه ی وجودم به سختی می گریست. بعد چشم ها از میان آن دوقاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم ودل تنگی، مثل ذرات شن در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.
…
خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی.
گفتم: » چیستی؟ » گفتی:» راز» گفتم:» این دل خالی ست، تشنه ام.»
گفتی: » دوستت دارم.»
و من ناگهان لبریز شدم…
.
.
.
مصطفی مستور/چند روایت معتبر
فوریه 3, 2011
خانم همدم, عشق شاعرانه ها بیان دیدگاه
مصطفی مستور/چند روایت معتبر