فصل آغاز-روز بیست و چهارم

بیان دیدگاه

دیشب با آتش دل به بازی چهارشنبه رفتیم

امروز از دود اسفند چشم نمی توانیم گشود

چه اسفندها گذشت تا فصل بودن آغاز شود

من و خونه

بیان دیدگاه

چشای مونده به راهو
شب تنهایی ماهو
یه دل بی سرپناهو
من وخونه…

——-

امروز قلبم رفت سفر…

 

پ.ن: شعر از ترانه یادگاری آلبوم جدید سیاوش قمیشی

هبوط ِعاشقی

۱ دیدگاه

چه  با شتاب آمدی! در زدی. گفتم:» برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم :» بس است برو!» گفتم: » این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی.آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم:» نگاه کن این جا چه قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن جا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس درهم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی:» اینجا رازی نیست.»   گفتم:» راز؟» گفتی:» من رازم.»  و آمدی تا وسط خط کش ها. من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم:» برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی، من اما همه ی وجودم به سختی می گریست. بعد چشم ها از میان آن دوقاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم ودل تنگی، مثل ذرات شن در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی.

گفتم: » چیستی؟ » گفتی:» راز» گفتم:» این دل خالی ست، تشنه ام.»

گفتی: » دوستت دارم.»

و من ناگهان لبریز شدم…

.

.

.

مصطفی مستور/چند روایت معتبر

استحاله ی عشق

بیان دیدگاه

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. ازدور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی. گفتی:»هستم.»  نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم:»نیستی.» باز گفتی :»هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:» هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم. » گفتی:»غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دل اش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:» حال چگونه است؟» گفتم: » تو همه آب، من همه عطش.  تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی. » گفتی:» تو هم چنان غلطی.»  و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم.  ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:»برخیز!» گفتم:» نتوانم.»  بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:» این چیست؟»  گفتی:» اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشق من سوخت.  گفتی: » حال چه گونه است؟» دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود.  فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:» چنین کنند با عاشقان.»
.
.
.

مصطفی مستور/چند روایت معتبر

 

یلدای من تویی

بیان دیدگاه

«حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است»…

هزار یلدا میخواهم برای بودن

یلدا، عمق چشمان توست

 

شعر از قیصر امین پور

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.