چه خوب است وقتی روزها را زندگی کنی، دو سال با تو بودن را نوشتم و نوشتم و نوشتم. کلمه ساختم از روزهایی که از آنِ من بود و سکوت کردم در برابر تقدیری که مقدر بود. گوشه ای از ایوان زندگی ام نشستم و خیره شدم به تو، به خودم وقتی ما می شویم، به امروزم، به سرنوشتی که نوشته می شد و خط می خورد و از نو نوشته می شد. و شاید هم نه، از ازل اینگونه نوشتند و من طاقتم به حکمت نگارنده نمی رسید. گاهی بی تاب شدم از تقدیر مقدرم، گاهی دوستت نداشتم که بی خواستنم پرت شدی در قصه ی زندگی ام. گاهی کودکی کردم در روزهای دیروزم و گاهی چه بزرگانه امروزم را نقاشی کشیدم.
امروز فردای دیروزمان است، یادت هست؟ یادت هست روزهایی که بی تابانه خواستیم و صبورانه جدایی را تاب آوردیم؟ می دانی؛ دیگرگونه یافتم روزهایی که انتظار کشیدم را، امروزم در هیچ دیروزی نبوده، مستانه می شوم از همه ی روزهایی که برایمان نوشتند، از همه ی صبوری ها، از این شاخه نبات، از این اجر صبر.
همسری ِ مهربانم؛ همدمانه دوستت دارم
.
.
کیمیایی ست عجب بندگی پیر مغان
خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند…



