نگارنده ی غیب.

بیان دیدگاه

چه خوب است وقتی روزها را زندگی کنی، دو سال با تو بودن را نوشتم و نوشتم و نوشتم. کلمه ساختم از روزهایی که از آنِ من بود و سکوت کردم در برابر تقدیری که مقدر بود. گوشه ای از ایوان زندگی ام نشستم و خیره شدم به تو، به خودم وقتی ما می شویم، به امروزم، به سرنوشتی که نوشته می شد و خط می خورد و از نو نوشته می شد. و شاید هم نه، از ازل اینگونه نوشتند و من طاقتم به حکمت نگارنده نمی رسید. گاهی بی تاب شدم از تقدیر مقدرم، گاهی دوستت نداشتم که بی خواستنم پرت شدی در قصه ی زندگی ام. گاهی کودکی کردم در روزهای دیروزم و گاهی چه بزرگانه امروزم را نقاشی کشیدم.

امروز فردای دیروزمان است، یادت هست؟ یادت هست روزهایی که بی تابانه خواستیم و صبورانه جدایی را تاب آوردیم؟ می دانی؛ دیگرگونه یافتم روزهایی که انتظار کشیدم را، امروزم در هیچ دیروزی نبوده، مستانه می شوم از همه ی روزهایی که برایمان نوشتند، از همه ی صبوری ها، از این شاخه نبات، از این اجر صبر.

همسری ِ مهربانم؛ همدمانه دوستت دارم

.

.

کیمیایی ست عجب بندگی پیر مغان

خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند…

اسماعیل ِمن

بیان دیدگاه

گفتم دوستت دارم و همه ی وجودی که دوستش داشتم را برای با تو بودن قسمت کردم…

اسماعیل من، قلبم بود که از آن ِ تو شد…

خدا تنهایی ام را دید، نفسی که هرروز قربانی اش کردم و سکوت کرد… وجودی که هرروز آموختمش که جز او از کسی یاری نطلبد…

او خواست که برایم باشی… و دوست دارم خواسته اش را… دوست دارم با تو بودن را… دوست دارم دوست داشتنی را که از آن ِ وجود ِ تو شد…

تا همیشه دوستت دارم…

همراه ِ بودنم باش…

۱ دیدگاه

در هیاهوی آدم ها غریبی می کنم…

alone

تنهایی به ثانیه هایم رخنه کرده…آدم ها و تنگ چشمی شان هوای اطرافم را مسموم کرده…احساس می کنم خفه می شوم در بین آدمیتی که گم شده…در میان عشقی که فراموش شده…

نفس هایم به شماره می افتد در هوایی  که برای من نیست…در لحظه هایی که خدا نیست…

دلم گرفته است، دلم بی قرار بودنی ست که فراموش شده…

دلتنگم…دلتنگ خدا…تو…من… دلم برای هر سه تایی مان تنگ شده…

دلم با تو بودن می خواهد…برای خدا بودن…دلم برای بودنم تنگ شده…

غریب است لحظه های دلتنگی… همیشگی ست روزهای تنهایی… عشق افسانه شده…خدا بهانه… نیرنگ جای تمامی ِ رنگ ها را گرفته…

شهرمان پر شده از ادعا و عدد…

باید بروم…باید همراه ِ بودنم شوی…دستم را بگیر، بیا برویم و دور شویم از شهر آدمک های یخ زده…بیا خانه ای بسازیم در دوردست…جایی که خدا میهمان ما باشد…جایی که عشق،  زندگی ست…جایی که ما را به یاد دارند، جایی که خدا را می شناسند، تو را، مرا…جایی که تنهایی ام را فریاد بزنم…جایی که آرام در آغوشت بگیرم…بیا برویم به سرزمینی که با عشق برای خدا نفس بکشم…با عشق برای تو زندگی کنم…جایی که ما را می شناسند…جایی که هنوز آدم ها یخ نزده اند…جایی همین نزدیکی که دور شویم از شهرمان…

بیا برویم…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.