تنور داغ ِ عاشقی

بیان دیدگاه

یه روزهایی هست که شدیداً قاطی میشم، اون روزها خیلی به نفع همدمه که همراه خل بازیم باشه، یعنی همه ی نه و انکارهای همیشگی اون روزها آره است، همدم همیشه بی پروا تر و دیوونه تر از منه، اما وقتی من در مسیر دیوونگی بیام یه جورایی دوئل میشه، کی به کی، اصن یه وضعی!

دوست دارم همیشه همراه باشیم، توی یه جاده، خنده، گریه، جیغ، آرامش… حس خوبیه همه چی دو برابر بشه، انرژی مضاعف، احساس اینکه توی یه لحظه، توی یه خنده، توی یه فریاد، همونی که دوستش داری همون حسی رو داره که تو داری، پرانرژی ترین حس دنیاست! دوست دارم هرچی می خواد باشم، دوست دارم واسش بخندم، دوست دارم عاشقش بشم…

خیلی دیوونه ای همدم اگه روزهای دیوونگی هام هرچی دوست داری نگی! فهمیدی؟؟؟

تو آمدی-روز آخر

بیان دیدگاه

عشقم اوووووووومد

بهار آمد-روز بیست و نهم

بیان دیدگاه

 

برخیز و بیا
برخیز و به جاده نگاه نکن
که همیشه خود را به تاریکی می‌زند
حیف نیست
بهاراز سر اتفاق بغلتد در دستم
آن وقت
تو نباشی!

«شمس لنگرودی»

شمردن تا مرگ-روز بیست و هفتم

بیان دیدگاه

اگه 5 روز دیگه بشمارم

قول میدی دیگه تنهام نذاری؟

فصل آغاز-روز بیست و چهارم

بیان دیدگاه

دیشب با آتش دل به بازی چهارشنبه رفتیم

امروز از دود اسفند چشم نمی توانیم گشود

چه اسفندها گذشت تا فصل بودن آغاز شود

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.