تک نواز ِ مسیر شخصی.

بیان دیدگاه

امروز در مسیر شخصی بودنم، پررنگ تر از دیروز است و تا خودِ فردا شتاب گرفته. شاید آرام بگیرد شاید هم پر شتاب ادامه دهد. امروز نُت می خوانم و شادم از اینکه بعد از چندین سال راهی که خواسته ام را آغاز کرده ام. امروز بیش از نه سال می گذرد از روزی که هنر را جویا شدم و بیش از 5 سال می گذرد از بودن در دنیای طراحی. امروز همراه توام، تویی که روزی خواسته ی ناخواسته ام شدی. با همه ی دردهایم، شادم از اینکه همراه بودنم شدی، بخشی از مسیر شخصی ام. شادم از بودنت و در رؤیایم روزی را نقاشی می کشم که از درونِ همه ی دلتنگی هایم تک نوازی کنم.برای تو. برای خودم. نقاشی می کشم عاشقی را، تو را، فردا را.

با این همه، من چه کم دارم؟

هیچ.

برای تو با کمی درد.

بیان دیدگاه

بعد از نامه ی اولم با کمی لطافت نامه ی دیگری را شروع می کنم. از جنس درد، با بوی سرمای این روزها.

کودکم سلام.

با آن که به طور عام این نامه را برایت می نویسم اما نمی دانم چرا گوشه ی دلم به طور خاص می خواهد که برای دخترم بنویسد. برای تو که هنوز نیستی. که نمی دانم خواهی بود یا نه. نمی دانم و گاهی عجیب دلم می گیرد از اینکه همان بهتر که نباشی. همان بهتر که سرمای بلا تکلیف پائیزی دلگیرت نکند. همان بهتر که نباشی و از تنهایی گودر نوردی نکنی.

دلم بیشتر از خودم برای تو درد می گیرد. نمی دانم چقدر انرژی باید صرف کنم تا خیلی چیزها را درک کنی. چقدر باید تلاش کنم تا نشکنی. دلتنگ نشوی. چقدر باید بازی کشف کنم تا دور شوی از واقعیت دنیای بی اساس آدمک ها. یا تا چه حد تلاش کنم که زیادی از واقعیت ها دور نشوی که به هر بادی بلرزی. نگرانم، شاید نگران تو، شاید نگران خودم. نگران دوباره بودنم، دوباره طی کردن همه ی دردهای بزرگ شدنم. می دانی، بزرگ شدن درد دارد.فرقی ندارد که کجای دنیا باشی، مادرت، پدرت چه کسی باشد، توی هر شرایط ایده آل و یا سختی که باشی بازهم درد می کشی از رشد کردن، طاقت دردهای تو را که ندارم هیچ، طاقت دوباره درد کشیدن همراه تو را ندارم، دوباره بودن در مسیر تجربه های زمخت رشد. مرا ببخش اگر دلتنگم و سرما زده.

دوستت دارم، این بار به طور عام.

نامه ی دوم-11 اکتبر 2011

بگذار باران شوم

۱ دیدگاه

بگذار ببارم بر هستی ِ ثانیه های بی قراری ات.

بگذار باران شوم در هجوم بی تابی ات.

بگذار بشکنم سکوت سردِ دغدغه های بی اساس را.

آغوشت حادثه ی بودنت را جاودانه می کند.

بمان

بمان  تا نهایت ما شدن… بمان تا هجوم یأس ها محو شود

واِن یَکاد بر همه ی زخم ها، مردمک ها، پچ پچ ها…

2 دیدگاه

اینجا حدیث بی قراری من است و تو، وصله ی ناجور ِ عشقی.

عشقی که هنوز به تولدش غبطه می خورم.

تولدی که در هیاهوی آدمک ها من را با تو پیوند زد.

نگاه کن، مردمک ها پچ پچ عاشقی مان را مکرر می کنند.

می ترسم از این تکرارها، پچ پچ ها، مردمک های حریص.

مکرر شو وصله ی ناجور ازلی ام.

فریاد شو و ببار بر لحظه های بی قراری ام.

… تا محو شود تکرار مردمک ها، تا همیشگی شود حدیث همدمانه ام.

 

مرزهای دلتنگی.

2 دیدگاه

دلم تنگ شده برای نوشتن،

برای از تو نوشتن.

شتاب زندگی ربوده است همه ی زمزمه ها را،

همه ی عشق های مکرر را.

مانده ام بین مرز حرف و سکوت…

وقتی سکوت بود بیشتر از باهم بودن می نوشتیم و می سرودیم و زمزمه می کردیم

حال، روزی ست که زندگی لبریز است و همه کلمه.

پر شده ایم از همه ی حرف ها و خنده ها و گریه ها

لبریز شده همه ی ثانیه ها

نگاه که می کنم جایی برای نوشتن نمانده.

سکوت کن، کمی سکوت تا بشنوم زمزمه ی زندگی را.

تا ثبت کنم این شتاب با تو بودن را.

بمان، بمان…

زمزمه ی عاشقی ام؛  تا همیشه با من بمان.

 

ورودی‌های پیشین ورودی‌های تازه‌تر

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.