می خواهم کوه را بغل کنم
و از روی شانه اش، تو را ببینم
که پیش می آیی، به سمت من
روزت مبارک بهترینم
پ.ن1: معمولا روز زن رو روزش تبریک میگن نه شب قبلش
پ.ن2: عجله کار بدیه. شاید بهتر از این میشد. معذرت
یادداشت های یک زندگی
مه 24, 2011
آوریل 3, 2011
خانم همدم, عشق شاعری برای تمام فصول بیان دیدگاه
در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست میدارم.
آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهی پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پردهیی که میزنی مکرر کن.
□
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندامها پایان میپذیرد
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
بهتمامی
فرومینشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکسهایِ پایاناش وانهد…
□
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعدهی دیداری بده.
میعاد/شاملو
آوریل 1, 2011
خانم همدم, دنیای دونفره, عشق بیان دیدگاه
یه جاهایی هست توی زندگی، که نمی دونی کدوم مسیر رو بری، این روزها من دقیقاً همون جای زندگیم سرگردون موندم. نمی دونم با نیمکره ی چپ مغزم باشم یا راست، فعلاً بر خلاف همیشه نمی تونم از دوتاش استفاده کنم، دلم می خواد خوشحالی کنم به همدم نزدیک می شم و کلی تجربه های ناب منتظرمونه، اما منطقم می ترسونه از هزار تا باید و نباید و اما و اگر، از خیلی حرفها و حدیث ها…از حدیث تردید و بی قراری، از سنت زمخت بی اساس سرزمینم، از همه ی قید و بندها، از همه ی چیزهایی که مال من نیست، با عشق بیگانه است، با من، با همدم، با همه ی دنیای دو نفره ی ما…
مارس 20, 2011
فوریه 24, 2011
آقای همدم, روزانه ها, عشق بیان دیدگاه
اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم در روشنایی زیبا
در تاریکی زیباست
در روشنایی دوست ترش میدارم
و در تاریکی دوست ترش میدارم
شاملو