این روزها دلم می خواهد هنوز مجبور بودم انتگرال حل کنم و هی نق بزنم و هی استاتیک و قانون برنولی بخوانم و هی عذاب بکشم از پیچیدگی های عددها و حل نشدن ها.این روزها معادله ی زندگی ام پیچیده تر از همه ی انتگرال ها و استاتیک ها و قانون ها شده، این روزها همه ی پیچیدگی ها برایم حکم مشق های کلاس اولم را پیدا کرده، این روزها به سادگی ِ تجربه های پیچیده ی گذشته ام می خندم و نمی توانم باور کنم روزی به امروزم هم خواهم خندید. امروز نه رنگ دیروزم را دارد و نه بوی فردا، مانده ام مبهوت از همه ی رسیدن ها از همه ی داشته ها و نداشته ها. این روزها حس غریبی دارم، بیش از دو سال با مرد زندگی ام روزهای فردا را نقاشی کشیدیم و اشک ریختیم و خندیدیم و همراه بودن هم شدیم و حال در آستانه ی روزهای فردا، در آستانه ی تجربه های ناب، مانده ام حیران از همه ی معادله ها، از همه ی بایدها، نبایدها، خط کش ها، منطق ها. حیرانم از همه ی معادله هایی که من و تو را ما می کند. حیرانم و مبهوت…
روز سوم
فوریه 24, 2011
آقای همدم, روزانه ها, عشق بیان دیدگاه
اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم در روشنایی زیبا
در تاریکی زیباست
در روشنایی دوست ترش میدارم
و در تاریکی دوست ترش میدارم
شاملو
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؟
فوریه 2, 2011
خانم همدم, روزانه ها, عشق دردسرهای اکتسابی بیان دیدگاه
آدم را ساختی و تنهایی اش را دیدی، برایش همدمش را از پهلوی چپش آفریدی و عشق آفریدی و بودن، تا باشد و باشد آدم و حوا و آدم ها و حواها… در تکاپوی بودن و باهم بودن و تجربه ی یکی شدن دو جسم، میوه ی ممنوعه دلهره ی همه ی آدم ها و همدم ها شد، نه آن دو که رانده شدند از خوردن میوه ای که ممنوعه بود، که همه ی همدم ها و بودن ها و یکی شدن ها تا ابد شرم میوه ی ممنوعه و رانده شدن را به دوش می کشند، که شرم ساخته اند از یکی شدن، از لذت عشق بازی و رهایی، که نهان کرده اند عشق ها را، تو را، زندگی را… بی قراری های غمگینی ست وقتی از شرم رانده شدن، یکی نشوی، از پچ پچ ممنوعه بودن نهان کنی لذت بودن را و دور شوی و دور و دورتر…
لبالب از لبهایت…
اکتبر 9, 2010
عشق بی قید و شرط!
سپتامبر 13, 2010
خانم همدم, روزانه ها بیان دیدگاه
قشنگی ِ زندگی ما به اینه که تایمر نداره! که مبادا دوبار بگی دوستت دارم طرف به خودش بگیره! مبادا وقتی از راه میرسه بپری بغلش فکر کنه خیلی دلت تنگ بوده!
نه، هرچی هست همونه که هست، خط کش و وزنه نمیندازیم ببینیم عاشقیمون بسه یا نه، ترازو نداریم گوشه خونه که یه وقت محبت ِ زیادی نباشه که بعداً نتونی کنترلش کنی!
واقعاً ما آدم ها چرا اینجوری شدیم؟ چرا وقتی کل روز رو منتظرش می مونیم که بیاد، اما وقتی میرسه سعی می کنیم اشتیاقمون رو پنهان کنیم؟ چرا می ترسیم عشقی که توی دلمون جیک جیک می کنه رو نشون بدیم؟ چیزی کم میشه؟ نه! کم که نمیشه هیچ، کلی هم عشق جاشو می گیره!
درس عاشقی رو که بخوای یاد بگیری، خط کش و شابلون و ماشین حساب لازم نیست داشته باشی!
بهشت ِ من؛ عاشقانه دوستت دارم…



