قشنگترين حس بودن يعنى واقعيت همه ى تجسم هاى عاشقانه.
و من از بين اين همه اثاثيه و جعبه و كتاب اولين سلامم رو از خونه ى حقيقيمون، در خونه ى مجازى سنگ صبورمون ثبت مى كنم.
خدايا مرسى از اين همه عشق، از اين اجر صبر، از اين باهم بودن…
همدمى ؛
دوستت دارم.
یادداشت های یک زندگی
مه 23, 2012
خانم همدم, دنیای دونفره بیان دیدگاه
قشنگترين حس بودن يعنى واقعيت همه ى تجسم هاى عاشقانه.
و من از بين اين همه اثاثيه و جعبه و كتاب اولين سلامم رو از خونه ى حقيقيمون، در خونه ى مجازى سنگ صبورمون ثبت مى كنم.
خدايا مرسى از اين همه عشق، از اين اجر صبر، از اين باهم بودن…
همدمى ؛
دوستت دارم.
اوت 10, 2011
خانم همدم, دنیای دونفره ۱ دیدگاه
نمی دونم چطوری می خوام حرفم رو بزنم، شاید واسه این خودم و همدم رو امشب نشونه می گیرم که به هردو و به همه ی دوتایی های اطراف خونه ی همدم تلنگر بزنم. روزی که با هزار اما و اگر و باید و نباید و ساده ی پیچیده گفتی دوستت دارم، تا ماه ها اضطراب و دلهره همراه بودنت بود؛ تا روزی که خودم رو در جایی دیدم که جز دوستت دارم واژه ای برای گفتن نداشتم، از همان روز من هم دچار شدم، به قول سهراب؛ «دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبیِ دریای بی کران باشد…» شاید هرروز و هرساعت گفتمت که دچارم اما عاشق نه، دوستت دارم اما لیلی نه، می خواهمت اما برای بودنت آرزو نمی کنم…چرا که نگارنده ی قصه ی زندگی ام هرچه بخواهد همان می شود. گفتم و گفتم و گفتم ، دلهره داشتم و بی تاب بودی و ماه آمد و خورشید رفت و خورشید رفت و ستاره آمد تا ز بند غم ایام رهایی یافتیم، گفتم دوستت دارم و اطمینان خواستنم را لبریز کردم درون وجودت. هفتصد و اندی روز من بودم و تو بودی و نگارنده ی غیب. احساس می کنم آرامتر شدی وقتی خواستمت، احساس کردم وقتی در روزهای عاشقی ات تنها بودی، دلهره داشتی و ترس. ترس از نبودنم، از بی هوا رفتنم، از اینکه نباشم و تو باشی و عاشقی. وقتی که همه ی بارهای روی دوشم را گذاشتم و ماندم آرام شدی و آرام تر، مطمئن تر و رهاتر. هرشب نگران رفتنم نبودی، چون که گفته بودم دوستت دارم و » قاعده دیگر شد…» هر از گاهی بی تاب می شدی که هنوز تعهدی را جز درون قلبت جایی تآیید نکرده بودم. روزهایمان طی شد تا همدمی ات شد همسری.. تا برای همیشه حادثه ی دستانت را اصرار کنم. آرام شدی و آرام تر، برای تو شدم. مثل روز اول.مثل همه ی روزهایی که برایت بودم. این قصه ای بود که همه دیدند و ندیدند، تو دیدی و من دیدم، تو دیدی و من ندیدم، حال بذار قصه ای برایت بگویم که دیدم و ندیدی. و یا دیدی و باورت نشد، دیدی و ندیدم…نمی دانم، قضاوت نمی کنم.
گقتی دوستم داری و همه ی قاعده ها را برهم زدی، صبوری کردم و صبوری و سکوت. قصه ی تو درد داشت، اما ساده بود. عاشقی. قصه ای که همه ی عاشق ها می فهمنش. قصه ی من اما، امتحان بود. امتحان عشق. من هم درد داشتم، اما ساده نبود. دوست داشتنت ساده نبود. ساده بودی و دوست داشتنی. اما برایم تعهد بودنت ساده نبود. روزی که گفتم دوستت دارم مثل تو، با هم، همه این تعهد های بی محتوای کاغذی را پیشاپیش گواهی دادیم. اما می دانی؟ من هرروز که گذشت، مثل تو آرام نشدم، حتی روزی که برای من شدی، حتی وقتی ایمان آوردم به حادثه ی دستانت. می دانی که از نبودنت می ترسم. هرروز از تنهایی بیشتر می ترسم.هرروز دلم می خواهد سرشارتر شوم تا هیچ حسرتی از واقعی شدن رویایت به دل نداشته باشم. می دانم وقتی خونه ی حقیقی همدم را بسازیم مطمئن تر می شوی و رهاتر، دیگران می گویند عادت، من می گویم اطمینان. اطمینان از برای تو شدن، اطمینان از برای تو ماندن. اما می دانی، آری برای تو شدم، برای تو ماندم و عزیز دردانه ام شدی. فقط بدان، لابه لای همه ی اطمینان ها و روزهای باهم بودنمان، بدان که همدمی ات مثل همه ی روزهایی که خودت خطاب می کنی، دیوانه است، آری دیوانه…بدان که از نبودن می ترسد، از امتحان عشق. بدان آنقدر ایمان دارد که می داند امانت نگارنده هیچ وقت از آنِ او نیست و آنقدر بی ایمان هست که در قصه ای که نگارنده اش اوست گاهی بترسد و بغض کند.
به دیوانگی ام عادت نکن،
به بودنم،
اما دوست داشتنم را،
تعهدم را
همیشه باور کن
همیشه…
دوستت دارم خیال واقعی من.
اوت 10, 2011
خانم همدم, دنیای دونفره 2 دیدگاه
دیشب که آقای همدم قوطی استوانه ای شکل کوچک را داد دستم چشمانم برق زد و گذرا همه ی سکه ها را نگاهی انداختم و همان شبانه بار زدم آوردم خونه ی خودمون. امروز با دقت همه اش را زیر و رو کردم و تاریخ هاش رو یکی یکی بررسی کردم تا بالاخره تاریخ تولدمان را پیدا کردم.چه خوب که هردو توی یک سال متولد شدیم اگرنه باید دو سکه پیدا می کردم و یکی بودن همیشه دوست داشتنی تر از دو بودن است.همدمی هم مثل من علاقه به کلکسیون دارد و جالب اینکه منم جعبه ی سکه دارم ولی به پر و پیمونیِ سکه های او نبود. همان اولین بارها که صحبت این چیزها بود گفت که مادری جان گفته اند زود ازدواج کنی و زنت همه ی اینها را دور بریزد، خداییش رویمان نشد دیشب بگوییم به جای دور ریختن جمع کرد و برد و ذوق زد!! هرچه می خواهیم هردویمان فرار کنیم از اینکه کسی بگوید در و تخته جور شده اند، نمی شود که نمی شود! اصلاً آره، جور شده ایم، جورِ ناجور هم شده ایم، حرفیه؟! والا!
ژوئیه 12, 2011
خانم همدم, دنیای دونفره دردسرهای اکتسابی ۱ دیدگاه
تا چندی دیگر خواهری مان بعد از چندین سال زندگی مشترک در بلاد کفر قصد اقامت در دیار خودمان را دارند و مادری مان در تکاپوی تهیه ی پدیده ی جهیزیه می باشند. امروز عزیزی لیستی تهیه کرد برای آرامش خاطر دوستان و از قلم نیافتادن سلسله ی ریز و درشت زندگی. بحث های همیشه فلسفی من با مادری مان برای وسایل خودم و دچار بودن من و این قبیل لیست ها در آینده ای نزدیک بر آن شد تا کمی دور هم بخندیم و موضعم را در چینش منزل به همسری ام بار دیگر نشان دهم.
بر این عقیده ام که اولاً هیچ ضرورتی ندارد وسیله ای درون خانه ام نگاه دارم که تا تولد نوه ی فرزند سومم هم به سراغش نخواهم رفت، ثانیا ً گاهی لذت دارد که در اوج تلاش برای تهیه ی دسر مورد علاقه ام ظرف قورباغه ای شکل جنس سیلیکون را کم بیاورم و فریاد بزنم همدم جان به سه ثانیه از اولین مارکت محله مان تهیه کند و یا درون یکی از پالت های نقاشی ام درست کنم و کلی خلاقیت به خرج دهم! و ثالثاً و از همه مهم تر آنکه اصلاً لذتی غریب است وقتی در هیاهوی خاله زنک بازی های اطرافیان عروس خاله ی همسایه ی قدیم زن عمو جان ناکام از کشوهای آشپزخانه ام برگردد که من سیخ کباب را در طومار جهیزیه ام کم داشته ام! و از همه ی این لذت های دوست داشتنی که بگذریم، نگاه مینیمالیستی من و همدم در چیدمان فضای اطرافمان اجازه ی تهیه ی لوازم زندگی بر اساس چنین طومارهایی را نمی دهد. در هر حال هنوز فرصت زیادی دارم برای نوشتن لیستی برای خونه ی حقیقی ِ همدم که از ریز و درشت هایی ست فقط برای ما دوتا؛ نسخه ای مخصوص خودمان و بی شک مثل همه ی روزهای با هم بودنمان پر از حرف و بحث برای محافل خاله زنکی!
ژوئیه 1, 2011
خانم همدم, دنیای دونفره خدا، مهربانِ همیشگی بیان دیدگاه
چه خوب است وقتی روزها را زندگی کنی، دو سال با تو بودن را نوشتم و نوشتم و نوشتم. کلمه ساختم از روزهایی که از آنِ من بود و سکوت کردم در برابر تقدیری که مقدر بود. گوشه ای از ایوان زندگی ام نشستم و خیره شدم به تو، به خودم وقتی ما می شویم، به امروزم، به سرنوشتی که نوشته می شد و خط می خورد و از نو نوشته می شد. و شاید هم نه، از ازل اینگونه نوشتند و من طاقتم به حکمت نگارنده نمی رسید. گاهی بی تاب شدم از تقدیر مقدرم، گاهی دوستت نداشتم که بی خواستنم پرت شدی در قصه ی زندگی ام. گاهی کودکی کردم در روزهای دیروزم و گاهی چه بزرگانه امروزم را نقاشی کشیدم.
امروز فردای دیروزمان است، یادت هست؟ یادت هست روزهایی که بی تابانه خواستیم و صبورانه جدایی را تاب آوردیم؟ می دانی؛ دیگرگونه یافتم روزهایی که انتظار کشیدم را، امروزم در هیچ دیروزی نبوده، مستانه می شوم از همه ی روزهایی که برایمان نوشتند، از همه ی صبوری ها، از این شاخه نبات، از این اجر صبر.
همسری ِ مهربانم؛ همدمانه دوستت دارم
.
.
کیمیایی ست عجب بندگی پیر مغان
خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند…