کودکم سلام.
ساده بگویم و بی تفسیر. دلم برایت تنگ شده.
نمی دانم چقدر دلتنگی را می فهمی و یا چگونه فرشته ها دلتنگی را برایت معنا می کنند اما حتماً می دانی نوعی ابراز علاقه است وقتی دلتنگی را بگویی. شاید این دلتنگی من کمی معنایش فرق کند، کمی متفاوت تر. دلم برایت تنگ است اما نه برای اینکه کنارم باشی و دلتنگ نشوم. می دانی، هروقت کمی معادله های زندگی پیچیده می شود یاد تو می افتم، یاد بزرگ شدنت، یاد بودنت. شاید هیچ روزی از این دنیا نباشد که من و تو همدیگر را ببینیم، شاید در ازل هیچ کودکی برای من و پدرت نباشد، اما این حس که با تو که نیستی حرف بزنم برایم آرامش دارد، این حس که با تو که در سال های آینده به دنیا خواهی آمد حس خوبی دارد. امروز چرخش زمین به گونه ای شده که آدم ها اسیر گذشته و مبهوت اکنون شده اند. برای تو که هیچ پیش زمینه ای از دنیای بی قرار ما نداری حرف زدن شیرین است، می دانم هر حرفی که بزنم، هر درد و دلی که کنم همان را می بینی، یاد دردهای خودت نمی افتی، خیلی خوشحالم که هنوز معنی درد را نمی دانی. اما بد نیست دلتنگی را بدانی، دوست داشتن پیچیده است، باشد وقتی لغات بیشتری را آموختی با هم تمرینش می کنیم، ولی برای اینکه گیج نشوی همین را بدان، همین نامه های من برای تو گوشه ای از دوست داشتن است. همین که من و پدرت دوریم و در عین حال نزدیک بخشی از دوست داشتن است و تو اگر روزی کنارمان باشی اوج دوست داشتن ما دوتایی. سرت را به درد نمی آورم، بی هیچ توضیحی همین یه جمله امشب برای توست؛
دلم برایت تنگ شده.
نامه ی سوم- 22اکتبر2011





