دلتنگی های شبانه.

بیان دیدگاه

کودکم سلام.

ساده بگویم و بی تفسیر. دلم برایت تنگ شده.

نمی دانم چقدر دلتنگی را می فهمی و یا چگونه فرشته ها دلتنگی را برایت معنا می کنند اما حتماً می دانی نوعی ابراز علاقه است وقتی دلتنگی را بگویی. شاید این دلتنگی من کمی معنایش فرق کند، کمی متفاوت تر. دلم برایت تنگ است اما نه برای اینکه کنارم باشی و دلتنگ نشوم. می دانی، هروقت کمی معادله های زندگی پیچیده می شود یاد تو می افتم، یاد بزرگ شدنت، یاد بودنت. شاید هیچ روزی از این دنیا نباشد که من و تو همدیگر را ببینیم، شاید در ازل هیچ کودکی برای من و پدرت نباشد، اما این حس که با تو که نیستی حرف بزنم برایم آرامش دارد، این حس که با تو که در سال های آینده به دنیا خواهی آمد حس خوبی دارد. امروز چرخش زمین به گونه ای شده که آدم ها اسیر گذشته و مبهوت اکنون شده اند. برای تو که هیچ پیش زمینه ای از دنیای بی قرار ما نداری حرف زدن شیرین است، می دانم هر حرفی که بزنم، هر درد و دلی که کنم همان را می بینی، یاد دردهای خودت نمی افتی، خیلی خوشحالم که هنوز معنی درد را نمی دانی. اما بد نیست دلتنگی را بدانی، دوست داشتن پیچیده است، باشد وقتی لغات بیشتری را آموختی با هم تمرینش می کنیم، ولی برای اینکه گیج نشوی همین را بدان، همین نامه های من برای تو گوشه ای از دوست داشتن است. همین که من و پدرت دوریم و در عین حال نزدیک بخشی از دوست داشتن است و تو اگر روزی کنارمان باشی اوج دوست داشتن ما دوتایی. سرت را به درد نمی آورم، بی هیچ توضیحی همین یه جمله امشب برای توست؛

دلم برایت تنگ شده.

نامه ی سوم- 22اکتبر2011

دل و دماغ زندگی!

بیان دیدگاه

زیاد عادت ندارم وقتی وسایل قدیمی و انبار شده را جا به جا می کنم هی بنشینم قصه هایشان را مرور کنم و یاد ایام بیافتم و هی آخ چه روزایی بود وای این خاطره ی آن روز بود و دیروز بود و هی لذت ببرم و غصه بخورم و آه بکشم و گاهی شاد شوم که گذشت و گاهی حس کنم که چه پیر شدم. این روزها که روزهایم بین زمین و هوا معلق مانده و باید وسایلم را بسته بندی کنم و زودتر از چیزی که در نظرم بود با اتاقم خداحافظی کنم خیلی خودم را درگیر وسیله ها و خاطراتشان نمی کنم. اما امشب که کتابهایم را جمع می کردم رسیدم به دفترچه های خاطراتم. آخر از حدود 13 سال پیش که خاطره نویسی کرده ام، از زمان شروع بلاگ نویسی دیگر کم و بیش خاطراتم را به آن شیوه ثبت نمی کنم. دفترچه ی سال 88 را برداشتم. سال آشنایی من و همدم. کار جالبی کرده بودم آخر دفترچه، که به گمانم از یکی از بلاگ های مورد علاقه ام ایده گرفته بودم برای این کار. چندتا از ترین های سال را لیست کرده بودم. بهترین اتفاق آشنایی با همدم بود. سافت مورد علاقه ام کروم بود، مفید ترین کلاس یوگا بود و غم انگیزترین خاطره 22 خرداد. در مجموع به نظرم خلاصه نویسی جالبی بود در چند خط. و به نوعی احساس کردم چه دل و دماغ و ذوق و پشتکاری داشتم در سرشار زندگی کردن. این روزها کمی شاید کلافه و سردرگم شده ام و مبهوت به شتاب زندگی خیره شده ام. انگار که هیچ عکس العملی نمی توانم داشته باشم. نمی دانم به هرحال با همه ی سرعت ثانیه ها حس خوبی بود خاطرات دفترچه ام، خاطرات همراه شدن با همدم، و عجیب تر آنکه آن روزها احساس می کردم روزهای سختی را می گذرانم که آینده اینگونه نخواهد بود و نمی دانستم هرچه به عدد سال های بودنم افزوده می شود امتحاناتم سخت تر و روزهایم پرشتاب تر می شود.

تک نواز ِ مسیر شخصی.

بیان دیدگاه

امروز در مسیر شخصی بودنم، پررنگ تر از دیروز است و تا خودِ فردا شتاب گرفته. شاید آرام بگیرد شاید هم پر شتاب ادامه دهد. امروز نُت می خوانم و شادم از اینکه بعد از چندین سال راهی که خواسته ام را آغاز کرده ام. امروز بیش از نه سال می گذرد از روزی که هنر را جویا شدم و بیش از 5 سال می گذرد از بودن در دنیای طراحی. امروز همراه توام، تویی که روزی خواسته ی ناخواسته ام شدی. با همه ی دردهایم، شادم از اینکه همراه بودنم شدی، بخشی از مسیر شخصی ام. شادم از بودنت و در رؤیایم روزی را نقاشی می کشم که از درونِ همه ی دلتنگی هایم تک نوازی کنم.برای تو. برای خودم. نقاشی می کشم عاشقی را، تو را، فردا را.

با این همه، من چه کم دارم؟

هیچ.

برای تو با کمی درد.

بیان دیدگاه

بعد از نامه ی اولم با کمی لطافت نامه ی دیگری را شروع می کنم. از جنس درد، با بوی سرمای این روزها.

کودکم سلام.

با آن که به طور عام این نامه را برایت می نویسم اما نمی دانم چرا گوشه ی دلم به طور خاص می خواهد که برای دخترم بنویسد. برای تو که هنوز نیستی. که نمی دانم خواهی بود یا نه. نمی دانم و گاهی عجیب دلم می گیرد از اینکه همان بهتر که نباشی. همان بهتر که سرمای بلا تکلیف پائیزی دلگیرت نکند. همان بهتر که نباشی و از تنهایی گودر نوردی نکنی.

دلم بیشتر از خودم برای تو درد می گیرد. نمی دانم چقدر انرژی باید صرف کنم تا خیلی چیزها را درک کنی. چقدر باید تلاش کنم تا نشکنی. دلتنگ نشوی. چقدر باید بازی کشف کنم تا دور شوی از واقعیت دنیای بی اساس آدمک ها. یا تا چه حد تلاش کنم که زیادی از واقعیت ها دور نشوی که به هر بادی بلرزی. نگرانم، شاید نگران تو، شاید نگران خودم. نگران دوباره بودنم، دوباره طی کردن همه ی دردهای بزرگ شدنم. می دانی، بزرگ شدن درد دارد.فرقی ندارد که کجای دنیا باشی، مادرت، پدرت چه کسی باشد، توی هر شرایط ایده آل و یا سختی که باشی بازهم درد می کشی از رشد کردن، طاقت دردهای تو را که ندارم هیچ، طاقت دوباره درد کشیدن همراه تو را ندارم، دوباره بودن در مسیر تجربه های زمخت رشد. مرا ببخش اگر دلتنگم و سرما زده.

دوستت دارم، این بار به طور عام.

نامه ی دوم-11 اکتبر 2011

بگذار باران شوم

۱ دیدگاه

بگذار ببارم بر هستی ِ ثانیه های بی قراری ات.

بگذار باران شوم در هجوم بی تابی ات.

بگذار بشکنم سکوت سردِ دغدغه های بی اساس را.

آغوشت حادثه ی بودنت را جاودانه می کند.

بمان

بمان  تا نهایت ما شدن… بمان تا هجوم یأس ها محو شود

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.